به گزارش محمد حسن شمسی فرد خبرنگار مرکز فرهنگی هنری حرا به نقل از خبرگزاری فارس: روز اول فروردین نام دکتر«سید مظفر ربیعی»؛ پزشک مازندرانی به جمع شهدای مدافع سلامت اضافه شد و پازل عاشقانه هایش تکمیل. اما و اگرها زیاد است. اگر مردم گوش به زنگ توصیه ها بودند. اگر ماندن در خانه را جدی می گرفتند، اگر قید خریدهای نوروزی را می زدند. ده ها اما و اگر دیگر... شاید عمر دکتر ربیعی ها هم به دنیا بود و نوروزهای بعد از این برای خانواده شان تداعی خاطره تلخ از دست دادن نمی شد. روز دوم فروردین پیکر پزشک مازندرانی را غریبانه به خاک سپردند. اما زندگی این شهید قصه های نابی دارد و یک بار دیگر این واقعیت را به رخمان می کشد که شهادت مردان خدا اتفاقی نیست. داستان حضور دکتر «سید مظفر ربیعی» در قرنطینه بیماران کرونایی بیمارستان روحانی و یحیی نژاد، فصل آخر قصه ایثار و بخشش این مرد بزرگ است و همسر شهید هم روایت عاشقانه های همسرش را از فصل آخر آغاز می کند:«سید اولاد پیغمبر از همان اول ازدواج پای ماندن نداشت و همه فکر و ذکرش خدمت به مردم بود؛ از جوانی تا همین سه هفته قبل. 68 سالش تمام شده بود. پای کرونا که به مازندران باز شد آرام و قرار نداشت. عزم رفتن کرد. گفت الان من نباید خانه باشم. باید بیمارستان روحانی یا شهید یحیی نژاد باشم. گفتم نرو. شما جانباز شیمیایی هستی. ریه ات طاقت کرونا ندارد. گفت تعدادی از همکارها کار را رها کردند. من هم نرم. پس کی بره؟ گفتم شما چند سال قبل از دانشگاه علوم پزشکی مازندارن بازنشسته شدی، تعهد و وظیفه ای نداری. این همه پزشک جوان داریم. میدان خالی نمی ماند. گفت اگر ماند چی؟ اگر دکتر و پرستار برای آنکه به داد مریض برسند کم داشتیم چی؟آن وقت من می توانم خودم را ببخشم؟ مظفر متخصص بیهوشی بود و بعد از 25 سال خدمت،دو سال قبل از دانشگاه علوم پزشکی مازندران بازنشسته شد. اصرار من برای نرفتن افاقه نکرد و دکتر رفت و در بخش آی سی یوی بیماران کرونایی روزهای آخر سال را به شب گره زد.» قصه زندگی این شهید مدافع سلامت را از فصل آخر زندگی اش شنیدیم و حالا همسرش راوی فصل اول می شود؛«دو سه بچه قد و نیم قد داشتیم که به جبهه رفت. با سختی بچه ها را بزرگ کردم. مظفر که جبهه بود دخترم فلج شد و این خبر هم نتوانست او را برگرداند. در بیمارستان صحرایی مریوان شیمیایی شد. برایم تعریف می کرد که وقتی شیمیایی زدند اتاق عمل بوده. کپسول اکسیژن را در اتاق عمل خالی کرده که گاز خردل وارد اتاق نشود. بی فایده بوده و خودش و تیم پزشکی داخل اتاق عمل شیمیایی شدند. اما قرار بود ماجرای جانبازی فقط بین من و او و خدا باشد. همان موقع گفت قرار نیست من به کسی بگویم که شیمیایی هستم. نه دنبال درصد می روم و نه تشکیل پرونده. بعد از دو هفته دوباره عزم رفتن کرد و گفت دکتر بیهوشی هستم و باید بالای سر مریض باشم. رفت و این بار در بیمارستان صحرایی حلبچه شیمیایی شد. اما هیچ وقت از پا ننشست و دوستانش از رشادت های او در زمان جنگ خاطره ها دارند. وقتی هم که رییس دانشگاه علوم پزشکی مازندران شد گفت مادامی که من در دانشگاه علوم پزشکی مسئولیت دارم اجازه نمی دهم کسی بفهمد جانباز شیمیایی هستم. تو هم رازدارم باش. حالا همه مردم بابل عزادار دکتر شده اند. آنها که سید استادشان بود آشفته و بی قرارند، مثل پدر از دست داده ها. یکی از آنها دکتر قاسمی است؛ متخصص بیهوشی و یکی از شاگردان دکتر که در آخرین لحظه های زندگی بالای سرش بود. امشب، دکتر تماس گرفته بود، زار زار گریه می کرد و می گفت سه ساله همسرم به کما رفته. در همه این سه سال هیچ چیز نتوانست صبر من را بشکند و اشکم را در بیاورد. اما داغ دکتر مرا یک شبه پیر کرد. من بالای سر استادم بودم و نتوانستم برایش کاری کنم.» 06/01/99.....08:19
      

گالری تصاویر و اخبار گروه حرا